تبليغاتX
هوای بارانی
در همین زمان

به یادت یا حسین بیرق به دوشم                   غم تو برده از دل عقل و هوشم 

دعا کن زنده باشم تا به عشقت                    یک بار دگر مشکی بپوشم

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 11:46  توسط علیرضا جاویدشاد  | 

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر١٠ ساله‌اى وارد کافی شاپ هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت: ۵٠ دلار


پسر کوچک دستش را در جیبش کرد ، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد . بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون کافی شاپ منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت : ٣۵ دلار پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت:

براى من یک بستنى بیاورید.
خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه‌اش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١۵ دلار براى او انعام گذاشته بود.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 0:44  توسط علیرضا جاویدشاد  |